خرید بک لینک
وقتی که سالها پیش بغض گلویم با فرو رفتن در رویایی خام حل شد و همراه تخیلاتم به دوردستها سفر کردم... غرق در حسرتی شیرین، به ارث آمده از ابتدای جوانی ...که ای کاش یک دختر شاد و بشاش و پرانژری در یک قبیله ی سرخپوستی بودم، آزاد و رها در دامان صحرا،مانوس چشمه ها و کوهسارها و ستاره ها... تا جهان خلقت با همه ی شکوه و زیبایی و سخاوتش از عصاره ی خود روزی ام می داد...ناگاه اندیشه ای مرا میان خیال رنگینم نگران کند که سعادت اخروی ام پس کجای این رویاست؟! به خود پاسخ بدهم همانا با الهام الهی به آن نیز دست می یافتم... فالهمها فجورها و تقواها ...قطعا تقوایی را که خودش موهبتم کرده بود،  پیشه می کردم و از زشتی ها دوری می کردم، آنگاه از درون اطمینان می داشتم که مرگم نیز مرا به دنیای افسانه ای تری رهنمون می شد...آنوقت دیگر لذت حاصل از بلوغ و کمال رویایم را نیز چشیدم ... فکر نمی کردم تا همین لحظه های بسیار نزدیک اژدهای خونخوارِ حقیقتی تلخ رویایم را سالهای بسیار دور، پیش از تولدم بلعیده باشد و از همان زمان تا به کنون برای نابودی خودم نیز قهقهه ی کریه سر داده باشد...باید خوشحال می بودم که جای هیچ دختر سرخپوستی نبودم.چون از سال 1670 به بعد تقریبا هیچ دختر سرخپوستی نبوده که شاد و پرنشاط باشه، در دامان صحرا...کتابی که این روزها می خونم و اون هم منو می خونه و شب اولی که قبل از خواب خوندمش، صبح با سر سنگ

برچسب: نویسنده: هستی نجفی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 9:09

صفحه بندی